ماه رحمت آمد و من بی‌قراری می‌کنم  

                 
همچو مرغانِ سحر شب‌زنده‌داری می‌کنم


کوله‌بار معصیت بر دوش و دل تاریک و سرد  

          
بر در درگاه حق اظهار خواری می‌کنم


آنقدر گرم است مجبورم بخوابم پشت میز   

           
در اداره از عطش کولرسواری می‌کنم


تا دهان وا می‌کنم «جمعی پریشان می‌شوند»   

    
مردم بیچاره را از خود فراری می‌کنم


گرچه زندانی‌ست شیطان، من که آزادم هنوز!   

         
هرچه گوید با کمال میل یاری می‌کنم


غیبت و فحش و دروغ و تهمت و از این قبیل


تا بخواهی بر زبان خویش جاری می‌کنم


یک‌دو ساعت مانده تا افطار همچون محتضر 

        
سعی و کوشش از برای ماندگاری می‌کنم


روزها مدهوش و بی‌حالم ز فرط تشنگی  

             
شب به آب و چای از دل غمگساری می‌کنم


هرچه دستم می‌رسد در معده جایش می‌دهم  

  
آنچنان کز پرخوری افغان و زاری می‌کنم


گر بگویم «روزه‌خواری» می‌کنم بی‌راه نیست 

          
با چنین حالت کجا من «روزه‌داری» می‌کنم؟

 

منبع: دفتر طنز





برچسب ها : چرت و پرت  ,




درباره وبلاگ

جستجو

آمار


    بازدید امروز : 28
    بازدید دیروز : 17
    کل بازدید : 934038
    تعداد کل یاد داشت ها : 1623
    آخرین بازدید : 03/12/8    ساعت : 6:2 ص

دانشنامه مهدویت

دیگر امکانات